از اول خلقت تا کنون  و در طول تاریخ دو جریان اصلی وجود داشته اند:جبهه حق و جبهه باطل.انسان در تمام عرصه های زندگی فردی و اجتماعی خود ناگزیر از پذیرش ولایت حق و یا ولایت باطل است و اساسا این انتخاب هاست که به زندگی معنا می دهد.
معیارهای حق و باطل هم همواره روشن و و اضح بوده و بنا بر این نگرش توحیدی و الهی،انسان مسئول انتخاب  خویش است.در طول تاریخ بارها این دو جبهه در برابر یکدیگر صف آرایی کرده و به نبرد پرداخته اند.هر چند که این ظاهر کار است وگرنه مبارزه ی حق و باطل یک امر دائمی ست.
اما در طول تاریخ جریان دیگری نیز وجود داشته است که در کنار دو جریان اصلی رشد کرده است که از این خط می توان به «خط نفاق» تعبیر کرد.
جریانی که در ظاهر در جبهه حق جای دارد ولی ریشه در باطل دارد.جریان «نفاق و تزویر» در طول تاریخ سعی کرده با نزدیکی خود به جبهه حق و تعریف شدن در ذیل آن،منافع و مقاصد جبهه باطل را اجرا کند. «نفاق» ظاهری مشروع و چهره ای وجیه ،اما محتوایی پلید دارد و به خاطر همین رنگ حق گرفتنش است که تشخیصش سخت می شود.
جریان نفاق تا زمانی که جبهه حق روال عادی خود را طی کند با آن همراهی می کند اما در «بزنگاه ها» و لحظات حساس که باید «انتخاب» کرد خطش را از جبهه حق جدا می کند،البته باز هم با توجیهی از جنس حق گرایی! توجیهاتی که  با آنها خلا حق مداری اش را پر می کند. و این یعنی لقمه ای «به نام حق» و «به کام باطل»!
نفاق ظاهری انقلابی دارد ولی باطنش با محافظه کاری عجین است. با هیچ کس مرزبندی روشنی ندارد.هیچ گاه در برابر باطل موضع شفاف و صریحی نمی گیرد.نه از باطل اعلام برائت می کند و نه کاملا حق را قبول می کند.حزب باد است،اگر حق قوی بود او هم بر باطل می تازد ولی اگر حق ضعیف باشد زبان به انتقاد و اعتراض می گشاید. «نفاق» با تبدیل گفتمان «انقلابی-محافظه کار» به «معتدل- تندرو» خود را موجه تر و نزدیک تر به حق جا می زند.
 گفتمان نفاق «گفتمان قدرت» است! جوری عمل می کند که همیشه در قدرت باشد و چهره ی موجه خود را حفظ کند.حق را در ظاهر قبول دارد اما با «انتقادات به ظاهر منصفانه و حق طلبانه» صف خود را از جبهه حق جدا می کند.بنابراین وقتی حق شکست بخورد «نفاق» خودش را جدای از آن می داند و وقتی حق پیروز شود «نفاق» خود را در آن سهیم می داند.تازه بعد از پیروزی هم «سهم خواهی» می کند.
هرچه حق قوی تر می شود ،نفاق نیز پیچیده تر می شود و تشخیص آن سخت تر...
................................................
این روزها هیچ کس مدعی نیست که «جبهه پایداری» حق مطلق و «جبهه متحد» باطل است ودر اینجا نیز این مساله موضوع بحث نیست.آنچه در این روزها و در عرصه جنبش دانشجویی به چشم می آید،عدم موضع گیری صریح «برخی ها» ست.آنهایی که از سویی نه می توانند از «زاکانی» عبور کنند و نه از لاریجانی و قالیباف حمایت کنندا؛ از سویی نه می توانند چشم بر محاسن جبهه پایداری و گفتمان آن ببندند و از امثال «آقاتهرانی» و «زارعی» حمایت نکنند.
بنا براین برای آنکه «چهره موجه و انقلابی» خود را حفظ کنند از پایداری حمایت می کنند و برای آنکه نزد اصحاب قدرت عزیز بمانند از جبهه متحد حمایت می کنند.در نهایت هم از ته حرفشان نفی پایداری در می آید که اول کار سنگش را به سینه می زنند.راجع به همه چیز هم بیانیه می دهند و مصاحبه می کنند اما راجع به انتخابات سکوت می کنند!
کلامشان هم می شود این که «ما به گفتمان پایداری نزدیکیم ولی عملکردش را قبول نداریم!»،بعد هم که کل فضا را به تمسخر میگیرند و تهش می شود "این"
اینگونه است که هرکدام از دو جبهه برنده و بازنده ی انتخابات شوند « اصحاب گفتمان قدرت» بر خود میبالند و به موضعشان افتخار می کنند و دیگران را تحقیر می کنند که چرا از فلان دسته و گروه آنگونه حمایت کردید! در نهایت هم هیچ یک از طرفین از او ناراحت و دلخور نیستند چرا که او را از خود می پندارند.
بدین گونه است که جریان های مختلف سیاسی می آیند و می روند اما «اصحاب گقتمان قدرت»  همچنان بر سر کارند...
گقتمان قدرت لازمان و لامکان است.امثال «محمدرضا باهنر» و «لاریجانی» و «مشایی» و «رحیمی» یک شبه از مجلس و دولت سر برنمی آورند،از همین دانشگاه و جنبش دانشجویی شروع می شود  و به مجلس و ریاست جمهوری ختم می شود.